به نام او که هست تا بدانیم بودن هیچ کاه بیهوده نیست
و می گویم :
تا گل من هست ...
زندگی باید کرد !

دلنوشته : "گل من ...!!؟" چقدر این کلمه واسم آشناست ... از کی شنیدم یادم نیست... ولی نمی دونم چرا با هر بار شنیدنش آتیش میگیرم ...!!!
باران بزن شاید تو خاموشم کنی ...
شاید امشب
سوزش این اشک ها را کم کنی...
آه باران
من سراپای وجودم آتش است ...
پس بزن
باران بزن شاید تو خاموشم کنی ...

دلنوشته: نمی دونم چرا آدما حاضرن هرکاری بکنن تا به یکی دیگه ثابت کنن که عاشقشن ... وقتی باور کرد ... پوزخند می زنن و می گن : همش دروغ بود ... دیگه دوست ندارم
برای این که بشکنم
به هر حال ...
ممنون از مشتت...

*دلنوشته : کاش آدما تأثیر حرفاشونو می فهمیدن ...
گلم،باغم،بهارم را گرفتند ...
میان کوچه ها با ضرب سیلی
همه دار و ندارم را گرفتند
دگر پروانه بال و پرندرد
نه بال و پر ندارد ...
مفسر ها همه با خون نویسد :
که قرآن علی کوثر ندارد

که دیگر هیچ وعده ی بی سر انجامی خواب و خیال آرزو هایم را آشفته نمی کند ...
حالا دیگر یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه ی نداشتن ها ...
نخواستن ها
و نیامدن هاست ...
یاد گرفته ام که بشنوم تا فردا ...
و به روی خود نیاورم که فردا ها هیچ وقت نمی آیند ...

پیش خدا حسرت هیچ بیش وکمی نداشت
دل از خدا برید و در زمین نشست
صد بار عاشق شد و دلش شکست
به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود
یادش امد یک روز دل خدا را شکسته بود ...

یا به گوش باد می گفتم ...
تو آن جا بودی و من
قصه ی مردی که شد
مجنون تر از فرهاد می گفتم
چه پایانی رسید
آن قصه یادت هست ؟
می دانم
همان جایی که من
بر هرچه باداباد می گفتم
نمی دانم چرا با این همه رنجی
که دل را تیشه می زد
با عشق آتش گون
من این یک شعر آخر را
سراسر شاد ی گفتم ...

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
"نوروز آریایی تون مبارک"

گاه سکوت است و گاه نگاه
و این درد مشترک من و توست
"که گاه نمی نونیم به چشم های یکدیگر نگاه کنیم"

باورم ناید که عاقل گشته ام
گویا او مرده در من اینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچوآن رقاصه ی هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم به سوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام
"او" چو در من مرد ناگه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه...آری...این منم... اما چه سود ؟
"او" که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
"او" که در من بود آخر کیست کیست؟

من رفتم ...
دیگه باهات قهرم...
دیگه دوست ندارنم...
و چقدر دلم می خواهد بشنوم:
کجا بچه ی لوس...؟
غلط می کنی که می ری...!
مگه دست خودته...
رفتن به این راحتی نیست...!
اما نمی دانم چه حکمتی ست
که همیشه میشنوم:...
به جهنم...!!

اگر سكوتِ اين گستره بي ستاره مجالي دهد،
مي خواهم بگويم: سلام!
اگر دلواپسي آن همه ترانه بي تعبير مهلتي دهد،
ميخواهم از بي پناهي پروانه ها برايت بگويم!
از كوچه هاي بي چراغ!
از اين حصارِ هر وَرِ ديوار!
از اين ترانه تار...
مدتي بود كه دست و دلم به تداركِ ترانه نمي رفت!
كم كم اين حكايتِ ديده و دل،
كه وردِ زبانِ كوچه نشينان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
كه ديگر صداي تو را در سكوتِ تنهايي نخوام شنيد!
راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟
كجا بودي كه صداي من و اين دفترِ سفيد،
به گوشت نمي رسيد؟
تمام دامنه دريا را گشتم تا پيدايت كردم!
آخر اين رَسم و روالِ رفاقت است،
كه در نيمه راهِ رؤيا رهايم كني؟
مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمارِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتانِ دستم بيشتر نيست!
مي ترسم خداي نكرده!
آنقدر در غربتِ گريه هايم بماني،
تا از سكوي سرودنِ تصويرت سقوط كنم!
اي كاش مي آمدي
مي آمدي و مي گفتي كه:
از دل نرود هر آنكه از ديده برفت!

به کسی چیزی نگفتم ...
چرا گفتم ...
نشنیدن هر چی گفتم خواستم ...
این تموم زندگیم نیست ...
تازه این اول راهه ...
بعد می فهمی چرا اینطوری زنگیم مات و سیاهه...
یه نفس پر از حرارت ...
یه نفس پر از امیده ...
چرا از هر کی میپرسم
می گه دنیا نا امیده ...!!
"فاطمه"

دگر آسوده بیا
به گمانم دو سه روزی ست
ترک برداشته
چینی نازک تنهایی من ...

حالا
سمفونی پنجم بتوون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست ...
* * *

دیگرش هر گز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوار ها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
درونم سایه ی افکند
همچو ابری بر بیابانی
میشنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم ... نمی دانی
"فروغ فرخزاد"

دوباره یک غروب دلنشین
دوباره یک صدا،
صدای سبز
دوباره می پرد کبوتری
به دور گنبد حرم
دوباره چشمهای من
پر از نگاه کاشی و ستاره می شود
کنار حوض
دوباره ذهن من
پر از صدای بالهای یک فرشته می شود
نگاه کن!
من آن کبوترم
به دور گنبد طلایی اش
چه عاشقانه می پرم...

کنار مولا، چیزی جز غربت نیست. ناگهانی از بی رمقی رخ نموده است. پیرامون زهرا علیهاالسلام ، اندوهی وسیع پا گرفته است؛ آن چنان که هیچ چشمی ندیده است. اشک های غلطان مدینه با ناله های «ام ابیها»یی هم سو شده است.
بی شهد نبوت، روزگاری تلخ، ذائقه دین را پر کرده است. کینه ها و لقمه ای از خیبر، زهر در شریان دقایق ریخته است. همیشه و در هر مقطعی، همان گونه که پیامبری از صبح می گوید، عده ای از تبار ابوجهل ها هستند که با چرکینی شب، خو می گیرند. اما ما، بی نگاه رحمت گستر واپسین پیامبر، کدام لحظه را تاب بیاوریم؟ بی صدای عطوفت زای او، به کدام سو پناه بجوییم؟ «اللهُمَّ إنا نَشکُو اِلَیکَ فَقْدَ نَبیِّناً صلی الله علیه و آله » بیست و هشتم صفر، یعنی ضمیمه شدن عطری بدیه به آسمان، و چه محروم است زمین که فروغ یگانه خود را از دست داده است.
بیست و هشتم صفر، روز سیاه پوشی قبیله های سادگی و فروتنی است.
چه باید کرد که همیشه پیرو هر داغ، کلیفی جز شکیبایی نیست!
محمد کاظم بدرالدین

میدرخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته
چند خواب در چشم ترم میشکند
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر
از جگر لیکن خاری
غم از ره این سفرم میشکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جانش دادم اب
ای دریغا!به برم میشکند
دست ها میسایم
تادری بگشایم
بر عبث میپایم
که به در کس آید
درو دیوار بهم ریختشان
به برم میشکند

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی
روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که...
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجب !عاقبت مرد؟
افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم
"چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟"
"حمید مصدق"

آن روز ها گذشت ! دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران مشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من غنچه ی لب ها ی سرخ تو
راز مرا برای کسی باز گو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن
"فاضل نظری"

حال دلم خوب است ...
نه از شیطنت ها ی کودکانه اش خبری هست ...
نه از شیون های مداومش به وقت خواستن تو ...
آرام ... جوری که نشنوی و نبینی
گوشه ای نشسته و ...
"رویا هایش را به خاک می سپارد"

ناشر حکم ولایت به علی مینازد
گر بنازد به علی شیعه, ندارد عجبی
عجب اینجاست ,خدا هم به علی مینازد
عید غدیر خم بر همه ی عاشقان مباک باد .![]()
نمی خواهم بدانم...
کوزه گر از خواهم اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم...
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد ...
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی ...
دم گرم خودش را ...
در گلویم سخت بفشارد
بدین سان بشکند دائم...
سکوت مرگ بارم را ...
بر گیسوان باد خواهم نوشت
و نگاهت که موسیقی غربت می نوازد
و موج موج دریا را به رقص در می آورد
و چشمان آبی آسمان را به نقاشی
کویر تنهایی ام دعوت می کند 
من تمام هستی ام را
در دامنی می کنم
تا تو سرت را بر آن نبهی!
تمام روحم را آغوشی می سازم
تا تو در آن از هراس بیاسای
تمام نیرویی را که
در دوست داشتن دارم
دستی می کنم تا بر آن
به خواب روی
خود را ... تمام خود را
به تو می سپارم تا
هر چه بخواهی
از آن بیاشامی...
از آن بر گیری ...
هرچه بخواهی
از آن بسازی
هرگونه بخواهی ...
باشم!
از این لحظه مرا داشته باش...!
"دکتر علی شریعتی"

که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من
که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید
دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد
دل او خبر ندارد
